تبليغاتX
حال من خوب است اما...تو باور نکن !
 

این روزها پای دلم لنگ است

هر ساز و آوازی به گوش من بد آهنگ است

در چشم من دنیا پر از جنگ است

لبریز نیرنگ است

دریا که نه ، در عمق اين مرداب

آن كس كه پيروز است ، خرچنگ است

روز و شبم خاكستري رنگ است

سهم من از اين آسمان باراني از سنگ است

اين روزها يك كم دلم تنگ است

يك كم كه نه ، خيلي

خيلي دلم تنگ است

خيلي دلم تنگ است ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 21:59  توسط ری را  | 


چه غوغایی !

شهر دست غریبه هاست

همه جا غرق رنگ و لعاب و بنر

از هر درخت ، یکی بالا رفته

از هر تیر چراغ یکی،

سنگر بگیرید

به گمانم فردا توفانی ست.

من هم زیر آوار تبليغات

خفه شده ام ، اما

اما نمرده ام

سرگرم آخرین کتاب سید علی:

" ما نباید بمیریم

رویاها بی مادر می شوند "

چه عنواني!




+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 18:19  توسط ری را  | 


اتل متل توتوله

ای مردک کوتوله

رفتی بالا بلندی

به مردما می خندی ؟!


آب، آب، آب بازی

خدا اونو بندازی


هاچین و واچین

سه پا تو ورچین



+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 9:51  توسط ری را  | 


سرانجام در پگاهی گرم

آهنگ رفتن کرد

علی کوچولو،

دل به دریا زد

از جوی آب پرید و

جانش را برداشت و... بُرد

...

قوی ترین مرد ایران هم

درامتحانی سی ساله

درکوچه و خیابان مسابقه داد و

زمین خورد و ... مُرد


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 13:42  توسط ری را  | 

من که پرستوی پر بسته

زمستان را فراموش و

به امید روزگاری

پر از پرواز و گل و شادی ،

من که خوشه ی لاغر گندم

دل به آفتاب بهار و

در آرزوی باران آزادی ،

من که مسافر فروردین

دستم خالی و

لبریز شکوفه های نشکفته ی غمناک ،

من که همان  ری را ی قدیمی

اینک سر تا پا خیس

تولدم مبارک

در زیر بارانی از خاک !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 5:0  توسط ری را  | 


دست مريزاد حاجي

اخلاق به كمال رسيد و

جوانمردي به جمال ،

نمي شنوي ؟!

صداي اذان هم در آمد ،

حالا

لب هايت را آب بكش و

به نماز برو

رو به شمال !


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 10:56  توسط ری را  | 


من

جزیره ای متروک و فرسوده ام

سیلی خور امواج بی حاصل

که از یاد تمامی نقشه های جهان رفته ام

مرا کشف کن

پیش از آن که

در اقیانوس بیکران چشمانت

غرق شوم


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 16:26  توسط ری را  | 


نه

خسته نمي شويم

هر سال

اين قصه را ، آن قدر

تكرار مي كنيم ،

تا عاقبت خلافت باطل را

يا بركنار كرده و

يا چون حسين ، سر خود را

بر دار مي كنيم .

در زير خاكستر ، ما

آن آتش نهفته به داغ جوانانيم

هر چند ساكتيم ، ولي

خاموش ، كي شويم

اين روزه ي سكوت را ، روزي

با خون گرم خويش ،

افطار مي كنيم


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 12:29  توسط ری را  | 


جوان درو می کرد و

گنجینه غارت می کرد

در ری و سومنات، محمود ِ بی هنر و

پول پارو می کرد و

مدح محمود می گفت ، انوری ِ هنرمند و

افتخار فردوسی هم این که

بسی رنج برد و

به ننگی شاهانه

مفتـــخر ! نشد


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 12:37  توسط ری را  | 


لنگ ظهر بود و

موزیک ملایم و

کولر گازی و

خفته بوديم شادان ،

سحرخيز شديم  و

نان خشک بود و

آب خنک و

خون گرم و ... زندان


+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 19:2  توسط ری را  | 


هذیان می گفت و

پرپر می زد

پروانه 

در تار عنکبوت ،

تب کرده بود و

معصوم بودنش را

بی پروا

پرپر می کرد

هنرمندانه

در دام عنکبوت


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 11:43  توسط ری را  | 



بیدار نمی شود

بیهوده ست محمّد

مشت به کوه می زنی و

سیلی به دریا ...

هنوز فکر می کنی خوابش برده ؟!

خودت را خسته نکن

دیر زمانی ست که

این آقا

زمین و زمان را آزرده و

گوش شیطان نزدیک ، مرده


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 8:21  توسط ری را  | 


دسته گل ها به آب دادی و

آرزوها به باد

سهم ما ،دل ـ كباب

خان و مانت بر آب باد و 

دودمانت به باد

سهم تو ، همه عذاب


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 13:51  توسط ری را  | 

 

در یک گوشه ی دنیا

بنزین گران شد و

رئیس هم کلٌه پا ،

جای خدایا !

این نعمت را

در این گوشه هم

یک پلٌه بالاتر

گران بفرما  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 22:32  توسط ری را  | 

 

کافی نیست ،

دو برابر بگیرید

دو برابر ببندید

دو برابر بزنید

دو برابر بکشید

دو برابر ...

کافی نیست ؟!

دو برابر بخورید

دو برابر ببَرید

دو برابر...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 21:44  توسط ری را  | 

 

شفاهی ات عالی

                         کتبی تقّلب

                                        عملی صفر

هنوز در توهّم بیستی ؟!

نه خیر آقا

            باور کن

                     حضرت ـ عالی

قبول بشو ، نیستی که نیستی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 7:43  توسط ری را  | 

 

ظلم ،بی حساب و

مردم در عذاب،

پایه ات بر آب و

خانه ات خراب.

چه به مشرق یا

به مغرب بری

چه جنوب باشی

یا این که شمال ،

دعا ، نفرین شد  :

عمر ِ با  عزّت

امید ِ محال.

به همین زودی

بازی تمام شد

حواست کجاست؟!

با تو ام ، با تو

شاه ِ بی خیال!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:49  توسط ری را  | 

 

از ظلم  ِ بیداد ،

نه اولین هستی

نه آخرین ،

که جان می بازد

چاره ای نیست

بت  ِ بزرگ ، قربانی می خواهد

باشد که سیل ِ خون

خانه اش را ویران سازد

این چنین باد

این چنین تر باد !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 17:21  توسط ری را  | 

 

توفان ِ دیشب

ده ها درخت  را

آن چنان از ریشه ، کند 

که تبر ها روسفید شدند

و هزاران کبوتر را

آن چنان بر زمین کوبید

 که زخم  ِ قلبشان را

جز عصیان مرهمی نیست

هیهات !

با من هرگز از ایمان مگوئید

که من

نه به چشمم دیگر اعتقادی دارم و

نه به دستم اعتماد

به راستی  آیا

تاریکی ، نور است و

باطل ، حق؟!

دروغ ، راستی است و

سیاهی ، سپید ؟!

دیگر چه بگویم؟

حال ِ من خوب است

غمی نیست

اما

آن کس که باور کند کیست؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:8  توسط ری را  | 

 

نخیر آقا

نه پوزه ی سگ ِ هارم را می بندم و

نه سکوت ِ مقدسم را می شکنم

اصلأ به شما چه مربوط ؟

می خواهم در نقشی تاریخی

خودم تیر  ِ خلاص را بزنم

باشد که بهمن  ِ سبز را

با شلیک ِ سکوت

وادار کنم به

سقوط !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 8:4  توسط ری را  | 

 

چه دندان ِ تیزی نشان می دهد

به دیگران و

چه دمی تکان می دهد برایتان ،

ولی

وای از روزی که

پاچه ی صاحبش را هم بگیرد ،این سگ هار!

از من گفتن و

از شما نشنیدن

بدا به حالتان !

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 10:49  توسط ری را  | 

 

آقای محترم

بیهوده اصرار نفرما

محال است من سیب ِ سبز ِ آسمانی را

با

سیب  ِ زمینی عوض کنم

هرگز!

 آقای محترم

احترامتان دست ِ خودتان

آقای محترم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 21:1  توسط ری را  | 

 

در شگفتم

مگر نمی داند

اقبال از میدان گریخته،

که اینگونه می تازد

آهــــــــــــــــــــای 

یواش تر

این اسبِ کردی ، چموش است !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:14  توسط ری را  | 

 

یا محول الاحوال

حال ِ کشور ما

بر مداری خوش نمی چرخد

یا عقلی ، که خوب بگرداندش

یا جرئتی ، که خوب بگردانیمش

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:39  توسط ری را  | 

 

یادش به خیر

کوچک بودم

با دل ِ شیر  و

آرزوهای ِ کوچک ...

اینک این منم ،سی ساله

با دل ِ پیر  و

آرزوهای ِ بزرگ :

لقمه ای نان  ِ بی منت و

جرعه ای آب ِ راحت و

آه ای بی انصاف !

تنها

قطره ای آزادی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 18:20  توسط ری را  | 

 

پلاکارد ِ کارگران ِ  بیکار شده ،پاره و

عکس های ِ کاغذ گلاسه ، زیر پا

فشار ِ خودجوش ِ استقبال کنندگان و

نعش ِنیمه جان ِ جوانان ، روی ِ دست

عریضه نویسان در حال گدائی ِ غرور استانی و

پائین آوردن ِ نرخ بیکاری

سپاهیان ِ شخصی پوش در بین مردم و

دوربین ِ شناسائی در حال شکار

سریال ِ هزاردستان روی ِ پرده و 

نمایندگان ِ خریداری شده ، پشت ِ صحنه

بازگشائی ِ یک سد از دولت ِ قبلی و

افتتاح ِ کشتارگاه در دولت ِ فعلی

حرف های بی شاخ و دم و

صدای گوش خراش بلندگوها...

 ***************

این بار

بوی ِ سوخته ی ِ رجایی

از کرمانشاه می آید!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 19:11  توسط ری را  | 

 

نه

صد و چهل میلیون لنگه کفش هم

برای ِ بعضی ها 

کافی نیست !

یک دستی پشتک می زنند و

جاخالی می دهند

باشد

نوبت لگد هم ...

استغفرالله

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 13:9  توسط ری را  | 

 

فریاد

هزارفریاد ازآن مو سرخ و

آن چشم تنگ و

آن  بی داد !

* * * * * *

 حیف

حیف از آن  رقص  ِ  چراغ

                                      در برلین و

آن همه خدمت ِ زنجیره ای به باد ...

* * * * * *

امان

امان ازآن قابیل  ِ آب نبات فروش و

آن بی وفای ِ چماق به دوش و

آه ...

        (می گویم ، هرچه بادا باد !)

آن بالا بلند ِِ 

                 فیروز بخت ِ

                                   بی بنیاد !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 13:9  توسط ری را  | 

 

کم به کوچه بزن علی آقا !

رنگ

        از خود  ِ خودت است

حالا

هی صابون بدزد و

هی حرف های ِ بهداشتی ...

رویت که

           سنگ پا نمی خواهد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 12:23  توسط ری را  | 

 

بیهوده رد گم می کنی ،  می شناسمت

مترسکی بی خیال و

کلاغی با بغ بغوی کبوتر .

امّا قرار نیست همیشه

تو  بی مدرک 

در آسمان ، پیش فرشتگان بمانی  و

ما

     بی مدرک

                   در زندان

. . . . . . . . . . .

لا اله الا الله

می خواستم آن قدر روزه ی سکوت بگیرم

که بمیرم

امان از دست این دکترها !

مگر می گذارند

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 15:2  توسط ری را  |