|
حال من خوب است اما...تو باور نکن
|
|
ظلم ،بی حساب و مردم در عذاب، پایه ات بر آب و خانه ات خراب. چه به مشرق یا به مغرب بری چه جنوب باشی یا این که شمال ، دعا ، نفرین شد : عمر ِ با عزّت امید ِ محال. به همین زودی بازی تمام شد حواست کجاست؟! با تو ام ، با تو شاه ِ بی خیال!
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:49 توسط ری را | از ظلم ِ بیداد ، نه اولین هستی نه آخرین ، که جان می بازد چاره ای نیست بت ِ بزرگ ، قربانی می خواهد باشد که سیل ِ خون خانه اش را ویران سازد این چنین باد این چنین تر باد !
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 17:21 توسط ری را | توفان ِ دیشب ده ها درخت را آن چنان از ریشه ، کند که تبر ها روسفید شدند و هزاران کبوتر را آن چنان بر زمین کوبید که زخم ِ قلبشان را جز عصیان مرهمی نیست هیهات ! با من هرگز از ایمان مگوئید که من نه به چشمم دیگر اعتقادی دارم و نه به دستم اعتماد به راستی آیا تاریکی ، نور است و باطل ، حق؟! دروغ ، راستی است و سیاهی ، سپید ؟! دیگر چه بگویم؟ حال ِ من خوب است غمی نیست اما آن کس که باور کند کیست؟!
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:8 توسط ری را | نخیر آقا نه پوزه ی سگ ِ هارم را می بندم و نه سکوت ِ مقدسم را می شکنم اصلأ به شما چه مربوط ؟ می خواهم در نقشی تاریخی خودم تیر ِ خلاص را بزنم باشد که بهمن ِ سبز را با این شلیک ِ سکوت وادار کنم به سقوط !
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 8:4 توسط ری را | چه دندان ِ تیزی نشان می دهد به دیگران و چه دمی تکان می دهد برایتان ، ولی وای از روزی که پاچه ی صاحبش را هم بگیرد ، این سگ هار. از من گفتن و از شما نشنیدن بدا به حالتان !
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 10:49 توسط ری را | آقای محترم بیهوده اصرار نفرما محال است من سیب ِ سرخ ِ آسمانی را با سیب ِ زمینی عوض کنم هرگز! آقای محترم احترامتان دست ِ خودتان آقای محترم...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 21:1 توسط ری را | در شگفتم مگر نمی داند اقبال از میدان گریخته، که اینگونه می تازد آهــــــــــــــــــــای یواش تر این اسبِ کردی ، چموش است !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:14 توسط ری را | یا محول الاحوال حال ِ کشور ما بر مداری خوش نمی چرخد یا عقلی ، که خوب بگرداندش یا جرئتی ، که خوب بگردانیمش
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 14:39 توسط ری را | یادش به خیر کوچک بودم با دل ِ شیر و آرزوهای ِ کوچک ... اینک این منم ،سی ساله با دل ِ پیر و آرزوهای ِ بزرگ : لقمه ای نان ِ بی منت و جرعه ای آب ِ راحت و آه ای بی انصاف ! تنها قطره ای آزادی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 18:20 توسط ری را | پلاکارد ِ کارگران ِ بیکار شده ،پاره و عکس های ِ کاغذ گلاسه ، زیر پا فشار ِ خودجوش ِ استقبال کنندگان و نعش ِنیمه جان ِ جوانان ، روی ِ دست عریضه نویسان در حال گدائی ِ غرور استانی و پائین آوردن ِ نرخ بیکاری سپاهیان ِ شخصی پوش در بین مردم و دوربین ِ شناسائی در حال شکار سریال ِ هزاردستان روی ِ پرده و نمایندگان ِ خریداری شده ، پشت ِ صحنه بازگشائی ِ یک سد از دولت ِ قبلی و افتتاح ِ کشتارگاه در دولت ِ فعلی حرف های بی شاخ و دم و صدای گوش خراش بلندگوها... *************** این بار بوی ِ سوخته ی ِ رجایی از کرمانشاه می آید!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 19:11 توسط ری را | نه صد و چهل میلیون لنگه کفش هم برای ِ بعضی ها کافی نیست ! یک دستی پشتک می زنند و جاخالی می دهند باشد نوبت لگد هم ... استغفرالله
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 13:9 توسط ری را | فریاد هزارفریاد ازآن مو سرخ و آن چشم تنگ و آن بی داد ! * * * * * * حیف حیف از آن رقص ِ چراغ در برلین و آن همه خدمت ِ زنجیره ای به باد ... * * * * * * امان امان ازآن قابیل ِ آب نبات فروش و آن بی وفای ِ چماق به دوش و آه ... (می گویم ، هرچه بادا باد !) آن بالا بلند ِِ فیروز بخت ِ بی بنیاد !
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 13:9 توسط ری را | کم به کوچه بزن علی آقا ! رنگ از خود ِ خودت است حالا هی صابون بدزد و هی حرف های ِ بهداشتی ... رویت که سنگ پا نمی خواهد
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 12:23 توسط ری را | بیهوده رد گم می کنی ، می شناسمت مترسکی بی خیال و کلاغی با بغ بغوی کبوتر . امّا قرار نیست همیشه تو بی مدرک در آسمان ، پیش فرشتگان بمانی و ما بی مدرک در زندان . . . . . . . . . . . لا اله الا الله می خواستم آن قدر روزه ی سکوت بگیرم که بمیرم امان از دست این دکترها ! مگر می گذارند
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 15:2 توسط ری را |
خودکامه نبود دروغ نمی گفت پنهان کاری نمی کرد با ریا و دوربین میانه ای نداشت بر مواضع غلط خود پافشاری نمی کرد دست هایش بوی ماچ نمی دادند با تکیه بر اوباش و اشرار فرمان نمی راند در سراسرحکومتش نه خون کسی را به ناحق ریخت و نه کسی را به توطئه کشت ... علی بود و ولی بود اما این جوری نبود !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:13 توسط ری را | نفس های خسته ی کولر بی آب ناله های ریش تراش اروجعلی عروج انسان از پنجره خروج آدم از آدمیت برگشت ِ میمون به غار جهش خون باعزت پرواز پیراهن فریاد بی صدا ....................... سراسر اخبار رادیو سرکوب توطئه... سالگرد شکست... پیام تبریک... ........................ هوای داغ و خفه بارش خاک از آسمان ، در گرمای هفدهم تابستان من دارم سردترین سرمای درونم را احساس می کنم
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 1:6 توسط ری را | تمامی ِ پالیزمان را با لگد می کوبند و دلمان خوش است که گرازها خودی و سایه ی مترسک هم که بالای ِ سر!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 7:28 توسط ری را | شاد و بی خیال از گلی به گلی دیگر ... پروانه چه می داند با آن شب ِ هزار سال تا روز و آن جان ِ نیمه سوز شب پره تا صبح چه با شمع گفته است ؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 9:55 توسط ری را | نه نشستن و دعا کردن نه نذری پختن و خوردن ، باران می آید فقط اگر که بخواهیم مانند نم نمی که پیش از این، در روزی مبارک گونه هایمان را کمی تر کرد و هرچه خاک هشت ساله بود از رویمان زدود . آن بار ، اول خواستیم دوم خاستیم و سوم ، شهرمان خرم بود و آزاد . آری این بار اگر بیاید سیل آسا هم خواهد آمد این بار اگر که بیاید ...
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 21:15 توسط ری را | سلام به تمامی دوستان تا حدود یک هفته ی دیگر که مشغول گل چیدن هستم ، متاسفانه نه وقت به روز کردن وبلاگم را دارم و نه می توانم به شما سر بزنم به این خاطر از شما پوزش می خواهم
ری را + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:31 توسط ری را | شیراز ؟! هه ... با آن آسمان ِ خفه و های و هوی ِ بی بارانش . جایتان خالی غرق ِ در گلم، در کاشانم .
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:30 توسط ری را | نه مخزن ها را بشوئید و نه لوله ها را عوض کنید آب از قدرت ِ سر ِ چشمه از ته ِ چاه ِفساد ازدروغ ِ قله ، آلوده ست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 17:51 توسط ری را | توی ِ خانه ها ، زیاد و در خیابان ها ، کم داخل ِ پستو ها ، برافراشته و سر ِ بزنگاه ، خم . در کنج ِ خیال ، شجاع و در واقع ، زبون شب ، سینه زن ِ حسین و فردا ، کارچاق کن ِ معاویه . هم دموکراتیم ،هم جمهوری خواه صبح ریش می گذاریم و عصر ِ همان روز پشیمان می شویم ،اصلاحش می کنیم . خلاصه کنم هرجا که باشیم ، منقل ِ ظلم را با بی خیالی هی باد می زنیم قیافه می گیریم ، کتاب می خریم و کباب می خوریم و از بی عدالتی ، فریاد می زنیم !
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 13:28 توسط ری را | مقداری ابر ِ بی باران چند تا سخنرانی تکرار ِ فیلم ِ پارسالی . امیر کبیر ِ مدرن زیر ِ پرچم ِ خلیج . سیمای ِ ایرانی صدای ِ عربی . انتخاب ِ نمایش سر ِ خرمن ِ وعده. هسته ی ِ هلو ، برگه ی زردآلو جشن ِ هیچی و همه چی . سفره ی ِ نفتی و فیش ِ حقوق ِ بخور و ساکت . مسابقه ی مردان ِ چوبی با درهای ِ آهنی . خلاصه ی قسمت ِ نوزدهم : ( یک نفر ) ، و دیگر هیچ !
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 13:56 توسط ری را |
آری سربلندی ِ زنان و مردان آری شادی ِ دختران و پسران آری سفره های ِ پر آری رسوایی ِ دروغگو ها آری حکومت ِ مردم آری دل های ِ خوش آری نترسیدن از گفتن و نوشتن ، دیدن و شنیدن و دوازده هزار بار ِ دیگر ، آری آزادی
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:51 توسط ری را | باور نکنید ، تا قفس پا بر جا و دروغ میدان دار و سفره ها خالی
****** باور نکنید ، تا یاس ِ خشکیده ،بی آب و مادران ِ دل شوره ، بی تاب ****** باور نکنید ، تا زهرا در بهشت و آتش بر ابراهیم ****** باور نکنید ، شکوفایی خار و چهچه ِ کلاغ ، سال ِ فلان و عید ِ فلان ، باور نکنید ...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 7:36 توسط ری را | همیشه نه گاهی وقت ها که سرم بوی دردسر می گیرد دلم می خواهد بروم جای شلوغی و تا آنجا که جان دارم ، داد بزنم و هرکس را که دلم بخواهد بخواهم و هرکس را که دلم نخواهد نخواهم . فقط همین!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 18:25 توسط ری را | نه می دانستم غصه چیست و نه می فهمیدم گریه کدام است تا دیروز ***** وقتی که حسرت ِ آن دخترک را در انعکاس ِ شیشه ی بوتیک در بازار... ***** تا امروز نه می فهمیدم غم چیست و نه می دانستم هق هق ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 12:27 توسط ری را |
تقصیر من نبود به ما نگفته بودند نگفته بودند کاغذی هستند نگفته بودند باد اگر بیاید، تمام ِ آرزوهایمان را جارو می کند ********** حالا تکلیف ِ من با آن همه جوانی ِ پرپر... با این همه درخت ِ بی سایه بی ثمر... ********** چقدر باید گریه کنم تا تا آبِ رفته به جو را تا آبروی ِ رفته ز رو را...
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 18:13 توسط ری را |
- : تاکسی ، مستقیم... -- : بیا بالا.
.....................
-- : بفرمائید .آخر مسیره ،انقلاب. - : آقا ببخشید، آزادی نمی خوره؟ -- : شرمنده! از همین ۲۴ اسفند دور می زنم.فردوسی ، فردوسی ،امام حسین!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:38 توسط ری را |
مطالب پيشين
|
|
|
|